المحقق الأردبيلي

544

حديقة الشيعة ( فارسى )

و ايضا در همان كتاب به سند صحيح از عمار ياسر نقل كرده « 1 » كه گفت در خدمت امير المؤمنين بودم كه از كوفه بيرون رفت عبورش به دهى افتاد كه آن را نخيله مىگفتند در دو فرسخى كوفه بود ، به يك بار پنجاه مرد پيدا شدند از يهود و گفتند : توئى على بن ابى طالب ؟ فرمود : بلى منم ! گفتند : در حوالى اين ده سنگى است و بر آن سنگ نام هفت تن از انبياى سابق نقش است و مدتهاست كه پدران ما و ما آن را مىطلبيم و نمىيابيم و در كتاب ما هست و يقين مىدانيم كه در آن خلاف نيست اما از ما و از علم ما پنهان است اگر تو امام زمانى و به درستى و راستى وصى رسولى ، آن را به ما نشان مىدهى ؟ پس آن حضرت فرمود كه همراه من باشيد و راه پيش گرفت و مىرفت و ما ، در خدمتش مىرفتيم و آن جماعت يهود از پى ما مىآمدند تا از آن ده پاره‌اى دور شديم تلى از ريگ پيدا شد آن حضرت در آنجا بايستاد و فرمود : روزى كه بر بساط سليمان بوديم به اينجا رسيديم آن سنگ در اينجا بود در زير اين تل ريگ است ! يهود گفتند : ما را بالفعل قدرت برداشتن اين تل نيست . پس آن حضرت لب مبارك را حركت داد بادى بهم رسيد فرمود : اى باد ، به رخصت على بن أبي طالب اين تل ريگ را از اين مكان دور كن ! ديدم كه آن باد بر هم پيچيده ساعتى نشده بود كه آن كوه ريگ در اطراف بيابان پهن شده زمينى هموار و سنگى عظيم پيدا شد ، امير المؤمنين عليه السّلام فرمود : اين است آن سنگى كه شما جوياى آنيد ! يهودان گفتند : اگر اين سنگ مىبود نام انبيا بر آن نقش مىبايست بود ؛ آن حضرت فرمود كه نام انبيا بر آن طرفى است كه بر زمين است نقش است ، سنگ را بگردانيد تا نامها را ببينيد . چون اهل ده همگى جمع آمده بودند دويدند به خانه‌ها بيلها و كلنگ‌ها آورده قريب به هزار كس دور آن را خالى كردند قادر بر تحريك آن نشدند پس قوم را امر نمود تا از سنگ كناره گرفتند بعد از آن دست خيبر گير دراز كرده سنگ را بى

--> ( 1 ) . « الفضائل » ابن شاذان ص 77 .